تبليغاتX
¸.•**•.¸باغ آسمون¸.•**•.¸




















¸.•**•.¸باغ آسمون¸.•**•.¸

*ساده نوشتن را چون ساده زیستن دوست دارم.پس ساده مینویسم دوستت دارم*

فقط اومدم بگم "رضایی جونم دوستت دارم"

نمی خواهم کسی با یار من اصلآ سخن گوید ,

اگر چه قاصد من باشدو پیغام من گوید ,

نمی خواهم به گورستان رود آن یار دلبندم

 مبادا مرده ای زنده شود با او سخن گوید.....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 20:5 توسط ¸.•*زهرا جونِ رضا*•.¸| |

مثل یک کابوس تلخ از روی کتاب زندگیم گذشت.

اصلا دیروز از صبح که چشم باز کردم بد بیاری داشتم تا خود شب.

دوست ندارم ازش حرفی بزنم.

دوست ندارم بیاد بیارم.

دوست ندارم از دعواها و اشکایی که ریخته شد حرفی بزنم.

دوست ندارم از غروری که شکسته شد حرفی بزنم.

دوست ندارم نحسی دیروز تا آخر عمرمون تکرار بشه.

زیر بارون قدم زدنش خوب بود.اما زیر بارون اشک ریختن و له شدن غرورمون خوب نبود.

بعد از همه ی اون زجرایی که کشیدیم قرار شد دیگه همدیگرو نبینیم تا روز وصال.

ما دعوا میکردیم و مامانم شنونده ی همه ی اون بحثا بود.

باورم نمیشه.از موبایل بدم اومده.یه تماس ناموفق و .........

خوب شد که مامانم رو از قبل در جریان گذاشته بودم

خسته شدم.خیلی خسته.

رضامم خسته شده.عزیزم بخدا بهت حق میدم.

نگرانشم.الان کجاست؟مثل من گریه میکنه؟دیشب تا دیر وقت شمارشو میگرفتم اما آنتن نداشت.

به فال نیک میگیرم.

امید که اون طوفان شدید سر آغاز خوشبختیمون باشه.آن کس که «غم» را ندیده ، «لذت» را هم هرگز نخواهد دید.

باید دیروز رو فراموش کنم.

آره

فقط باید فراموش بشه و دیگه تکرار نشه.

دیگه نمیذارم که تکرار بشه:

تلخی

اشک

گریه

نا امیدی.

.

.

.

.

بغض همه ی وجودم رو گرفته.

دعامون کنید

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 11:42 توسط ¸.•*زهرا جونِ رضا*•.¸| |

رضا جونم سلام سلام صد تا سلام.

ببخشید آپ ایندفعه دیر شد.این چند روز همش درگیر عروسی دوستم بودم.عروسیش ۵ شنبه بود.بخاطر همین قرار این هفته مون افتاد به ۴ شنبه.۱ روز زودتر رضامو دیدم.اما از اینم طرف ۱ روز دیرتر میشهاول با جیگر طلام رفتیم گل فروشی واسه خرید مهریه.یادتونه که مهریه من چی بود؟۱شاخه رز هلندی.می بینید چه دختر قانعی هستم.ولی اونجا رضا جان لطف کرد و ۳ تا گرفت.اینم عکسشون

بقول رضا یکیش مهریه ست ۲ تاش مهر

از اونجا رفتیم پارک حضرت مریم.یکم درمورد اینکه به خانواده هامون چی بگیم صحبت کردیم.شاخه های گلها رو هم کوتاه کردیم که تو کیفم جا بشه.

از اونجا رفتیم پاتوق جدید ناهار خوردیم

 بعد هم رفتیم ۲ تا شاخه گل دیگه هم خریدیم که بدیم به دوست من.آخه میخواستیم بریم دانشگاهشون واسه بازدید از نمایشگاهی که تو دانشگاه زده بودن.وقتی با رضا وارد دانشگاه شدیم دوستم اول نشناخت

همه ی دوستاش صداش میکردن و در گوشش حرف میزدن.من و رضا هم دست تو دست هم نمایشگاه رو میدیدیم.

این عکس رو هم اونجا انداختیم

از اونجا که اومدیم بیرون دوستم گفت همه دوستام میگفتن چقدر دوستت و نامزدش بهم میان.آخه خیلی باهم صمیمی بودیم.همه میگفتن معلومه که خیلی باهم تفاهم دارن.وای .یادم رفت اسپند دود کتم

بعد از نمایشگاه دوستمم هم باهامون اومد.۳تایی رفتیم مترو.مقداری از راه رو باهم بودیم و از اونجا هم از رضای گلم خداحافظی کردم و اومدیم خونه با دوستم

راستی واسه حنابندون دوستم با حنا اول اسم رضا جونم رو نوشتم

خدارو شکر رضا جونم با باباش صحبت کرده درمورد من.خدا کنه همه چی بی درد سر تموم شه.قرار بود ۱شنبه خواستگاری باشه.فعلا که خبری نیست

دعا کنید

رضا جونم پیشاپیش عیدت مبارک با هزار تا بوس

راستی عیدی من یادت نره

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 23:6 توسط ¸.•*زهرا جونِ رضا*•.¸| |


Design By : Night Skin